چشمم کمی پایین تر را نگاه می کرد ولی سرم را تکان می دادم که دارم حرف هایت را گوش می دهم ....گاهی کمی سرم را خم می کردم و جلوتر می بردم که یعنی بلند تر تا صدایت را بهتر بشنوم....حتی گاهی دوست داشتم فریادش را هم بر سرم بشنوم....آخر میخواستم احساس شرمندگی نکنم.............ولی او با همان لحن مهربان و همان بزرگی و وقار حرف میزد..... کمی که گذشت دیدم حرف هایش بدجور دلم را می لرزاند.....
احساس میکردم انگار دلم برایش تنگ است ، انگار میخواهم فقط نگاهش کنم ، هنوز سرم پایین بود ولی نگاهم کمی بالاتر آمده بود اما درست نمیدانستم چطور باید چشم هایش را ببینم.....حالا او سکوت کرده بود و من در هیجان....او نمی گفت و من دست هایم را به هم می فشردم...او حتی صدای نفس هایش هم نمی آمد و من قلبم هزار بار در ثانیه می زد.......آخرش طاقتم سر آمد و چشمهایم را به چشم هایش دوختم.......
هنوز دنبال چشم هایش می گردم......عجب چشم های نافذی.......
لبخندی زدم کمی پشت پلک هایم خیس شد و دوباره سرم را پایین انداختم و او دوباره شروع کرد به حرف زدن......اینبار مهربان تر میگفت :
یا ایتهاالنفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیة مرضیه...... اینها را که گفت چشم هایم را بستم آرام حرف های مهربانش را بوسیدم و روی سجاده گذاشتم و اشک هایم......