سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
نگاهم برای تو

         


                                                                                            


رنگ زرد پاییز بی اختیار سرخ شده بود از خجالت چشم های بهاری ات.....و باد رسوا شده بود با ابر های بی حواس و دو رنگ..........


وقت سوز و ساز بود...وقت بارش تگرگ از آسمانی که یخ زده بود.....وقت سوختن گل هایی بود که غرورشان بدجور شکسته بود....این رسم نگاه تو بود که من تمام فصل ها را به چشم هایت دخیل بندم و آرزوی شفا کنم برای باران و خورشید و رنگین کمان.....آرزوی شفا کنم برای واژه های دست بسته ام که حالا برای از تو گفتن بدجور می خواهم شان.......


این رسم پلک های تو بود که در هم شکنند هر چه چشم شور است ......و تیر شوند بر قلب حسود هر چه آتش زیر اسپند.....و من دود شوم برای کوری چشم های بد.......برای سلامتی چشم های تو......


شعر من در بهار از سرسبزی لبخند تو می گوید....نغمه ام از ترانه های سرمستی تو می گوید.....شعر من در زمستان....زیر باران.....از طراوت دست های تو می گوید.....از هوای خوش نفس های تو می گوید.....شعر من در پاییز....روی برگ های زرد و خشک ازشکوفه و عطر و صفای تو می گوید....از یک دسته پروانه های تازه و نوجوان می گوید......


شعر من در تابستان از حرارت حرف های داغ تو می گوید.....از گلاب ناب و شور قدم های تو می گوید......


حالا حرف من این است....من آمده ام تا همیشه تو را بهار ببینم....همیشه تو را روی درخت های سبز و شاد ببینم....من آمده ام انگار تا تو را یک عمر فصل انتظار بنویسم....من...اصلا در بهار آمده ام تا از بهار بنویسم.......


 


 


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــ‏‏ ــ ـی یـــــــار در 30/2/91 - 4:9 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                 


    دستم به دیوار بود ، راه می رفتم.....خودم بودم و خودم.......کمی هم دل سنگ دیوار یاری ام می کرد ......و من گاهی سر به سینه دیوار درد و دل می کردم.....


    من بودم و یک خورشید داغ.....زیر سایه ناچیز یک کوزه آب.....تنهایی ام را با همان سایه ناچیز قسمت کرده بودم....کوزه را برداشتم.....به سختی راه می رفتم و گاهی به سختی می نشستم....به سختی روبرویم را دید می زدم و گاهی به سختی بر می گشتم.......


    من دارم دنبال تو می گردم.....دارم دنبال خودم می گردم....صدای خنده هایت می آید....دورو برم را نگاه می کنم و حرارت و شدت نور و یک دیوار دور و دراز............تو کجا ایستاده ای ....می خواهم خودم را به چشمه برسانم......


    می دانی...روحم سرماخورده است......روحم گلو درد دارد.....روحم تب کرده......جانم دمق است......این وسط خودم که نمی دانم ولی می گویند جسمم بد جور نحیف شده است...........


    خودت را که نمی بینم.....کاش یکی هم مثل صدای خنده های تو.....صدای درد های مرا به گوشت می رساند........من که نمی دانم ولی کاش دست کم انتهای این مسیر دور و دراز به تو ختم می شد..........


    هرچند می دانم تو دیگرحوصله بغض را نداری......این را صدای شادی هایت می گوید.........آه...دیوار.....کمی خم شو....شانه هایت را نیاز دارم.............


     


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــ‏‏ ــ ـی یـــــــار در 27/2/91 - 2:2 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                    


    زیر نور ماه ایستاده ام...من سایه بان تو ام تا حتی چشم ماه هم به تو نیاوفتد.......تو میهمان یک دشت گلی و من زیر گوش شب بو ها آهسته میخوانم که تو را شب مدهوش نکنند.........و با هَزار ها هم سخن شده ام تا برای تو تا صبح بخوانند......این یک دستور عاشقانه است.....یک تصویر زندگی بخش است.....


    من و تو روی یک سفره میهمان یک باغ اناریم و من چشمم مدام دنبال چشم های تک تک این دانه هاست تا مبادا خونشان بجوش آید و یک باغ انار غیرت سرازیر شود............یک آبشار خون از جنس انار.....تو مدام بر می گردی....و من مراقب قدم هایت......روی دوش زمین حتی برای سایه ات دلنگرانم......


    یک حساب سر انگشتی برای همین چند سطر اگر داشته باشی....می فهمی چقدر پیش من......


    اینجا را آهسته تر می روی؟....اینجا کمی صدای پایت بیشتر به گوش هایم می رسد.....اینجا کمی حرارت لبخند هایت بیشتر به قلبم تسکین می دهد.....اینجا کمی آهسته تر قدم بردار....اینجا درست روی چشم های من است.....اینجا خانه ، خانه توست....اینجا بیشترین داشته از داشته های من است.........


    تو...انگار ....نگرانی .....انگار آشفته ای.....به چشم های من نگاه نکن....تو آرام قدم بردار....من قول می دهم خم به ابرویشان نیاید...........میخواهم زیر گوشت بگویم....


    حالا که عاشق شده ام چشمم کور.....دندم نرم....... بلاگردان توام.......


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــ‏‏ ــ ـی یـــــــار در 24/2/91 - 11:37 ص : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                 


    یک روز که از تو خبری نبود شده بودم مثل یک آفتاب سوزان که بودنش همه را آزار می داد....یک روز که از تو خبری نبود شده بودم مثل یک تکه سنگ که حسرتش بر دل تمام قلب هایی که با احساس می جنگیدند خوب می ماند....


    روزی که نبودی شده بودم مثل یک آواره ای که دوست داشت تمام شهر را قدم بزند....که دوست داشت تمام فاصله ها را تا رسیدن به خاطره هایت بدود....روزی که نبودی شده بودم شبیه تکه های یک آینه که هیچ کس نمی خواست نگاهش به یک حقیقت شکسته بیاوفتد....


    آن روز ها وقتی نبودی من زیر لب حرف می زدم .....آرام قدم می زدم......نمی فهمیدم آن روز هوا بارانیست یا ابری....یا اصلا هوا گرم است یا سرد......من فقط زیر لب حرف می زدم......و تو نمی دانم کجا صدای زمزمه هایم را می شنیدی....


    روزی که نبودی من دست بسته فقط منتظر می ماندم.....و فقط اشک هایم را خرج انتظار می کردم....روزی که نبودی نمی دانم من چطور با یک قامتی شکسته سر می کردم....نمی دانم چطور با شانه های سنگین راه می رفتم.....آن روز ها فکر میکردم وقتی نبودنت را تحمل می کنم چقدر معجزه کرده ام....


    ولی حالا می فهمم آن روز را فقط بی هوا با هزار ها گریه و آه سر می کردم......


    معنای معجزه را حالا می فهمم که نیستی............حالا که هزار بار بیشتر از یک روز است که نیستی...........


    من حالا......معجزه دارم..............می بینی ؟......معجزه دارم.....بی تو هنوز هم زنده ام...........


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــ‏‏ ــ ـی یـــــــار در 21/2/91 - 12:50 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                                        


    دیشب داشتم به تو فکر می کردم...که کجایی ...چه می کنی....دست کدام پرنده را گرفته ای و روی کدام ابر راه می روی.....دیشب داشتم به تو فکر می کردم که حالا داری مرا چطور نگاه می کنی.....نمی دانستم می خندی....یا به حال زارم.....


    دیشب به تو فکر می کردم که من چرا دارم به خاطره ها اصرار می کنم که بمانند....به تو فکر می کردم که من چرا همه جا تو را می بینم ....دیشب به تو فکر می کردم که من چقدر غریب مانده ام و تو ........حالا چه می کنی.........


    دیشب داشتم به تو فکر می کردم که حالا تو از کدام چشمه می جوشی...و با کدام قله همسو شده ای....دیشب به تو فکر می کردم که داری بوی خوشت را به کدام گل هدیه می دهی .....تا خودم را دست کم به همان گل برسانم......دیشب به تو فکر می کردم که کجایی....چه می کنی.....


    به تو فکر می کردم که حالا دیگر خوب در دل رنگین کمان جا افتاده ای....و داری دست آسمان را به چشم های خیس کدام فرشته می کشی .....حالا باد دارد در کدام باغ برای چشم های تو می رقصد و کدام سیب دلش یک دنیا جاذبه می خواهد تا درست مقابل پای تو بیاوفتد....


    دیشب به تو فکر می کردم که چقدر حالا خریدار داری......حالا چقدر طرفدار داری....دیشب به تو فکر می کردم که حالا یک پا بهشت شده ای برای خودت......


    دیشب به تو فکر می کردم و به غریبی هایم....دیشب تو نبودی و اشک هایم.....دیشب تو نبودی و درد هایم.....دیشب......


    نمی دانم امشب را چطور سر کنم........


     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــ‏‏ ــ ـی یـــــــار در 17/2/91 - 10:43 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.