سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
آمار وبلاگ

لوگوی دوستان
لینک دوستان
نوای وبلاگ

طراحی و پشتیبانی
         

                                                         

 

بگذار سر بسته بماند پاورقی های حرف های نمناک دلم...بگذار گذر کنم از دیوارهای قدیمی و مرطوب و این دل سپردن های کاهگلی....

دلم می خواهد حرفی که عمریست در گلوی خمیده ماه مانده به گوش ستاره ها برسد...دلم می خواهد آتش چشم این خورشید را باران بفهمد....شاید کمی حال طبیعت عوض شود...

دلم می خواهد هر بغض و حرف نگفته ای مانده به آسمان برسد و حتی اشک های خشکیده از سردی روزگار دوباره گُر بگیرند و هوای روزگار تازه شود...

بگذار حرف هایم روی چمن ها غلت بزنند و بین علف ها گم شوند...بگذار قاصدک ها سر در گم شوند...بگذار کوهی انعکاس صدایم را به کوهی دیگر نسپارد...یا حتی رودی از وضوی چشم هایم خبری نگیرد....

بگذار مبهم و در هم پیچیده بمانم...بگذار اصلا در همین پاورقی ها خلاصه شوم....

 


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــــ ـــ ـــی یـــــــار در 95/2/28 - 1:43 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                             

     

    حرف این یکی دو روزه نیست ، حرف چند سال است که در اضطرابم...حرف این چند ساله نیست ، حرف یک عمر است که باید هنوز هم در هیاهوی روزگار مه آلود گم باشم....

    هوا بارانی و سرمایی که تا مغز استخوانم را می سوزاند و من این سوز را روی دوشم همه جا با خودم میکشم...طوفان تمام ابعاد زندگی ام را در خود پیچیده و من گیج و درمانده به صخره ها و سنگ ها کوبیده می شوم و زخمی و خسته روی زمینی نمکزار پرت می شوم...

    شب است ، همه جا تاریک و دستم عصای روشنایی من و فقط با حس لامسه...یعنی تنها حسی که برای بقای زندگی ام باقی مانده دارم رد می کنم این کوچه های تنگ و تار را.....

    اینها همه حرف های خیالاتم بود و حرف های روز های بی تو....

    و یکباره معجزه ای شد، خورشید نرم و آرام روی تن سرمازده ام تابید و شب تاریکم را طلوعی جاودانه بخشید و چشم هایم بینا شد...رودی شیرین و آبی گوارا سیرآبم کرد و تمام شوری های زندگی ام را با خودش برد....

    یکباره تو آمدی و معجزه شد و قلبم از شدت شوق به جوش آمد و همه جا عکس تو را منعکس کرد و حالا فقط چشمهایم دارند مهربانی می بینند و ایثار... تو آمدی و معجزه شد ...همیشه بمان ای طلوع جاویدان من....

    تقدیم به همسر مهربانم که زندگی را بر من بخشید...

     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــــ ـــ ـــی یـــــــار در 94/6/17 - 12:23 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                               

     

    هنوز هم دلم می خواهد وقتی حرفی دارم کنار تو بنشینم و بگویم....دلم می خواهد در فضای عطر آگین تو ذکر نگاهم برای تو را بگیرم....هنوز هم دلم هوای چشم های نگرانت را دارد...دلم هوای نگاه قدیمی ات.....

    اما راستش را بخواهی وقتی می آیی تمام حرف ها را می بری با خودت به دور تر ها و من نزدیک به جنون کنار حجمی از نور زانو می زنم...و صدایی به سنگینی خوردن پلک هایت بهم ، مرا از خواب غفلت بیدار میکند....کاش این شعف را میشد تحریر کرد...کاش قلمی پیدا می شد برای این اشتیاق در مرز انفجار....

    شاید بزرگ تر از این حرف ها را هم من نوشته باشم یا اصلا توصیف خوبی هایت را به زبان های دیگر هم گفته باشم اما کسی نمی فهمد وقتی از سرود لبخندت می گویم یعنی چه....یا وقتی از هیجان آمدنت می گویم یعنی چه...شاید کسی آهنگ سکوتت را هیچوقت نفهمد...یا کسی سکوت شیرینت را هیچوقت نچشد...اما من فقط برای تصورش هم دست و پا گم می کنم...شاید ....شاید با همین گم شدن ها پیدا شوم.....

    دلت به حال این همه واژه های مبهم نمی سوزد؟....خودت بیا و رها کن مرا از اینهمه بغض واژه های نانوشته...

     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــــ ـــ ـــی یـــــــار در 94/5/9 - 4:27 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                      

    من حس سنگین لحظه هایت را می فهمم، حس سنگین پلک هایت را که مرطوب و آرام بهم می خورند....من حتی امتداد نگاه غبار آلودت را می بینم.....و حس می کنم چقدر دردِ نهفته می بارد....چقدر عقده های گره خورده در گلویت برای من حرف دارند....

    کسی کاش برای این اتفاق سنگین ساده فکر نمیکرد...و حتی دست های لرزان و رها شده ات را به لودگی و تمسخر تماشا نمی کرد....کسی ای کاش حرف چشمهای خیسمان را می فهمید.....

    من از هوای ابری قدم هایت خبر دارم ، نگران این و آن نباش ! از دلهره نشستن ها و دویدن هایت خبر دارم...من از خواستن ها و تمناهایت خبر دارم...نگران این و آن نباش...!

    می توانم حدس بزنم حالا مرا با همین واژه ها حس کرده ای....چشم هایت را بسته ای و بوی عطر را با نفس های عمیق استشمام می کنی و حالا صدای آرام مرا می شنوی و نفس هایت را حبس می کنی و دست روی قلبت می گذاری و ضربانت تند تر و تند تر می شود....و ناگهان بغضی سنگین با صدای مهیب فرود اشک هایت می شکند.....

    حالا تو داری به آب و آیینه فکر می کنی و من نگاهت را در چشم های ماه می بینم و خورشید را در حرارت گونه هایت در حال طلوع می بینم و انگار دنیا دارد آتش می گیرد بی من....بی تو....

    شاید کمی باید بخوابم...یک خواب عمیق...


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــــ ـــ ـــی یـــــــار در 94/4/2 - 3:51 ع : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.

             


                                                                                        

     

    امشب خودخواه شده ام ، پر از آه شده ام...چشم دنیا کور! کسی نبیند تو را، چشم ستاره ها کور !.....خودخواه شده ام....

    ای خوابیده زیر پر گل های یاس ، تو را نبیند گل یاس.....ای مثل ماه در آسمان هستی فروزان...ماه نبیند تورا... نکند چشم حسود کسی به نگاه شیرینت بیاوفتد و زبان رها شده ای از زلف رها شده ات بگوید باز....نکند حرفی تورا دوباره بر سر زبان ها بیاندازد و تو دوباره در دنیا جاری شوی....

    نکند تو در نفس هزار دستان گل های عاشق ساری شوی و دشت پر شود از بوی عطر تو...یا نکند ابر ها به بهانه تو ببارند روی چمن های نوجوان....نکند تو در رود رها شوی مثل یک ماهی ، رنگین کمان دریا شوی...نکند در قله ها نزدیک خورشید شوی و همیشه و مدام یک افق ، یک مشرق...یک دنیا طلوع شوی....

    نکند تو دست به دست شب بو های رسوا شوی....نکند وقت لبخندت در مسیر باد ، در هیاهوی قاصدک های بی حیا...نکند چشمی از غیب تو را نشان کند و با اشاره های بیمارش کشان کشان برسد و ......

    خلاصه بگویم نکند دوباره دنیا را عاشق کنی...آنوقت من چه کنم.....می فهمی؟ ...کمی آرام تر قدم بردار ....

    چه کنم...می دانم آخرش با این همه خوبی با این همه دلبری...خودم کوس رسوایی خودم و بازار داغ دلربایی تورا به باد می دهم.....

     


  • کلمات کلیدی : هنر و ادبیات
  • نوشته شده توسط :بــــ ـــ ـــی یـــــــار در 94/3/17 - 12:24 ص : : :    نگاه دوستان

    لطفا در صورت کپی برداری از مطالب این وبلاگ منبع را ذکر بفرمایید.