دانش، زمام دار و کردار، راننده و نفس(مرکبی) سرکش است . [امام علی علیه السلام]

به دلیل ............................... اینجا تعطیل است............آه.........آه.......آه..........


فقط یه توصیه هیچوقت نشناخته قضاوت نکنید که سخت میکشد...........


خدا حافظ.........



محمد رئیسی پور ::: شنبه 11/3/1387::: ساعت 1:25 صبح نگاه دوستان:


                                                   


من حرفهای نا گفته دارم ، من بغض های مانده در گلو دارم ، من دردهای خونین دارم و قلبی شکسته ، نمی دانم درست راه را رفتم یا اشتباه ، نمی دانم این سزای کدام جرم است ، جرم عاشقی من یا جرم عاشقی تو..... نمی دانم بی تو بمانم یا با تو گریه کنم ، نمی دانم بی تو می شود حتی ویا با تو می شود.......... نمی دانم من هستم یا نه ، نمی دانم من تلخم یا شیرین ، نمی دانم بی مرامم یا بیمار....نمیدانم تو می دانی که چقدر بر من سخت می گذرد ؟! شب و روزم را فراموش کرده ام ، نه شب می خوابم ، نه روز ، نه روز بیدارم ، نه شب...نه می خندم نه می گریم و فقط نگاه تو را و یاد نگاه تورا به تماشا نشسته ام و حسرت روزهای رفته را می خورم ، حسرت روزهای باقی مانده را و حسرت نگاه های مضطرب......... و نمیخواهم بیش از این تلخت کنم بگذار من هم بسوزم تا بمیرم ، بگذار بغضم بشکند ، بگذار گریه کنم ، بگذار باشم... مرا دور نیانداز........


و تو خوب میدانی که ناچارم ، ناچارم ، ناچارم....که این همه تلخی را بچشم ، این همه طعنه ها را بشنوم ، این همه دردها را بنوشم ، آنوقت تو نفرینم کنی......... میدانی همان حرفهای سنگینت کار مرا ساخت ، و امروز تبم داغ تر شده نمیدانم تا کی قرار است داغ تر شود و تا کی قرار است بمانم....خدا کند که.............


پ . ن


انگار تلخی های ما پایان ندارد.......هر کسی هرجوری دلش میخواهد مارا خطاب میکند......


کاش می شد........


کاش نمی شد................


کاش ..................................


 



محمد رئیسی پور ::: سه‏شنبه 7/3/1387::: ساعت 4:37 عصر نگاه دوستان:


                                                  


آن روز هوا بهاری بود ، صبح زود هنگام طلوع خورشید مهربان ، روی چمن های نرم و باطراوت غلت می خوردم . آنجا می شد به شفافی حرفهای سهراب پی برد.......خودم تنها بودم ولی احساس تنهایی نمی کردم چون همه طبیعت آنجا بود و همه بیدار بودند.....درختی بود بارش سیب اما به سیبی خوشنود نبود ، نگاه شقایق ها به آسمان معنای تکرار و زیبایی را فریاد می زد ، آنجا می شد سیره ای را دید که پر می شوید ، آنجا می شد فهمید که چرا آب را گل نکنید......آنجا زندگی فقط شستن یک بشقاب نبود ، و یا جستن یک سکه دهشاهی در جوب خیابان ها ، آنجا زندگی گل به توان ابدیت بود .......آنجا هر کسی می توانست مثل بال حشره وزن سحر را احساس کند و یا هرکسی برای رسیدن تبی تند داشته باشد......


آنجا خبری از قتل بی رحمانه جقجقک ها نبود ، آنجا می شد همه باغ را دید زیر بالهای یک سار.....اما دلم سوخت وقتی نگاهم به پروانه ای افتاد بی جان ....مرگ این پروانه شبیه حرفهای سهراب نبود ! شبیه احساس سهراب نبود .....گوشه ای آرام نشستم ، به مرگ پروانه فکر می کردم ، مرگ او چه ربطی به حرفهای سهراب داشت!؟ آه............یادم آمد..... این پروانه به وسعت زندگی پی برده بود و روی بال و پر زندگی آرام خوابیده بود...............


پ .ن


تقدیم به دوست عزیزم ......اگه خوب نبود رک بگو........


راستی من شماره موبایلم عوض شده . قابل توجه اونایی که شماره منو داشتن ......... ببخشید.


التماس دعا........


 



محمد رئیسی پور ::: یکشنبه 5/3/1387::: ساعت 5:58 عصر نگاه دوستان:


                                                       


و می ترسیدم که تو باشی پشت قاب های تاریک نگاهم ! پشت آن غبار مه آلود جاده بی انتها ، و شاید سکوت کلاغ های سیاه وحشتم را می افزود و یا پرستویی خشکیده از سرما ، و یا آذوقه یخ زده یک سنجاب ، اینجا گرفتار وحشت و اضطرابم ، پایم لیز می خورد روی یخ های سنگدل و قدم هایم لرزان و شکننده...


وای چه احساس غریبی ، سرما و سرما ، اما تبی داغ بدنم را آتش زده ، باز در این سرما چاره سازم دستمال سردیست که نزد توست و بهای آن شاید جان من است ، و تو تنها می روی محبوب..........


بی رحمانه کار مرا ساختند همان چکاوک های غزل خوان ، همان هدهد خوش خبر و همان لبخند آفتاب...بیا و گوش کن سکوت این بیابان سرمازده را، بیا و گوش کن سکوت یخ های تشنه را ، سکوت بادهای کم حوصله را ، سکوت فریاد های مرده را ، سکوت مرا..........سکوت مرا......


آنقدر گفتم و گفتم که ناچارم نام غم را یدک بکشم و هر جا توقفی کردم مجال استراحی نباشد ، بار غم بر دوش مانده و ایستاده و خسته و بی یار.....


اما به امید موج های خروشان می رفتم ، به امید صدای غزل های هزاران ، به امید تن نازی گلهای شقایق ، به امید سرمستی چمن های جوان ، به امید غرور رنگین کمان ، به امید.....وه ! خنده ام گرفت ! دارم از امید می گویم ! تو چقدر ساده ای بی یار........چقدر ساده ای......


پ.ن


بازار قلبم آشفته است......مغزم فرمان نمی دهد.....کاش میشد رفت.........


سهراب بیا که آب را گل کردند......


 



محمد رئیسی پور ::: دوشنبه 30/2/1387::: ساعت 11:20 صبح نگاه دوستان:


                                                       


می خواهم امشب خمار آلود بنویسم ، می خواهم چشمهایم را خیره کنم روی صفحه های کاغذی ، می خواهم التهاب خط های آبی رنگ را ببینم ، می خواهم کلمات را غم آلود بچینم ، می خواهم ناکوک بگویم ، می خواهم دلواپسی هایم را بسرایم ، آه......... بیمار تر از برگ های زرد تو ام ای درخت بید ، چه بر خود می لرزی ! من بهانه دارم که می گریم تو چرا دلشادی؟ لختی از رقصیدن بمان ، بوسه های باد امانت بریده است؟! شاید اینجا خسته ای افتاده است .......لحظه ای آرام تر .......


امشب ای با گونه هایم همنفس تقصیر کیست؟ که باز هم در تب و تابی ! بگو ای اشک ، بگو تقصیر کیست ؟ و چرا همه خواهان تو اند ای پرنده خوش رنگ ؟! همه دنبال آزادی ات ، همه دنبال رهایی ات ، همه دنبال لبخند های خود خواهی ات ، ولی چرا هیچ کس غم سنگین تنهایی و بغض در گلو مانده آن قفس بیچاره را نمی بیند که اگر آن پرنده رفت باز هم تنها می شود...........


دیشب جراتم گرفته بود و فریاد زدم ، با تمام وجودم فریاد زدم ، اما اینبار شما خواب بودیدو من هیچ صدایی نمی شنیدم مگر پژواک فریاد هایم را که می گفت........آه.........آه.........آه......


پ.ن .


قرار بر نوشتن نبود اما چون تو گفتی ، گفتم چشم......


و خوب می دانم که صدای خسته قلبم را می شنوی و اگر خوب تر بنگری می بینی که نفس هایم به شماره افتاده.........


گاه منطق......گاه احساس و گاه............. مانده ام ! سخت مانده ام........


 



محمد رئیسی پور ::: پنجشنبه 26/2/1387::: ساعت 7:55 عصر نگاه دوستان:

آمدیم و سوختیم و از ما نفرتی بر جای ماند...........


دیگر بس است.........


خاکمان کنید........



محمد رئیسی پور ::: چهارشنبه 18/2/1387::: ساعت 5:12 عصر نگاه دوستان:


                                                      


از تاکسی پیاده شدم ذهنم خیلی آشفته بود ، حسابی درگیر یه موضوعی بودم ، جلوی پامو نگاه میکردم و راه می رفتم . نگاه غمگینم فقط تا یه متریمو جواب میداد و گوشهام هر از چندی صدای یه موتورسوار رو می شنید که میگفت هااااای مواظب باش......


یهو به خودم میاومدم ولی خیلی طول نمیکشید که دوباره نگاهم خیره میشد و گوشهام سنگین . همینجوری که می رفتم یه لحظه احساس کردم یه صدایی میاد ، گوشهامو تیزکردم یکی داشت میگفت آقا...! آقا....! ببخشید آقا....! برگشتم دیدم یه پسر بچه روی یه تیکه آجر ایستاده و منو نگاه میکنه ، گفتم با منی؟! گفت آره ، گفتم چیه عزیزم ؟ چی شده؟ گفت میشه زنگ این خونه رو برام بزنی من دستم نمیرسه! گفتم این خونه کیه؟ گفت خونه خودمون ، بخدااا ، گفتم باشه چرا قسم میخوری . زنگ رو زدم و اون پسر بچه هم تشکر کرد و منم رفتم ، هنوز چند قدمی دور نشده بودم که صدای چکه ای اومد و در باز شد و پسره با لبخند وارد خونه شد و در رو بست...........


خدایا میبینی که منم دستم به خیلی از زنگ ها نمیرسه ، پشت خیلی از درها ی بسته موندم ، گاهی اونقدر آجر زیر پام گذاشتم که پام پیچ خورده و محکم زمین خوردم ، صدای چکه باز شدن خیلی از درها رو نشنیدم خدا جون ببخشید میشه کمکم کنی؟............


بعد از نوشت :


همیشه لبخندها معنای شیرینی ندارند ..........گرفتی؟......


میگن چرا دیر به روز میکنی بابا خیلی هم دیر نمیشهااااااا فوقش به یه هفته میکشه زیاده؟ البته خب میدونم دلتون برا نوشته هام تنگ میشه ولی خب یه خورده تحمل کنید منم گاهی سرم شلوغه..... ( اینم یه خودستایی کسی که مارو تحویل نمیگیره مجبوریم خودمون.......)


و اما.........


یک  سینه پر از قرار می خواهم و نیست !
آرامش بی شمار می خواهم و نیست !


اینجا دلم از زرد شدن می گیرد
پیراهنی از بهار می خواهم و نیست


میشه بغضی بود و هیچ نگفت........


التماس دعا .......


 



محمد رئیسی پور ::: یکشنبه 15/2/1387::: ساعت 1:22 صبح نگاه دوستان:


                                                 


ساعت 3 بعد از ظهر منتظرتم ! زود بیای ، اینبار باید به موقع اونجا باشیم .......باشه ، نگران نباش ساعت 3 دقیق اونجام ......


اینا حرفای من بود با یکی از دوستام که قرار بود با هم بریم جایی که رفتنمون به اونجا یه جورایی خیلی حیاتی بود . ساعت 3 شد رفتم سر قرار یه چند دقیقه ای منتظر موندم ولی دیدم دوستم نیاومد ، ساعت 3:20 شد با همراهش تماس گرفتم . الو ، پس کجایی ؟! چرا نمیای ؟ ........باشه باشه اومدم ، یه دقیقه دیگه اونجام . باز چند دقیقه دیگه گذشت ساعت 3:40 شد دیدم داره از دور میاد ، خیلی بهم ریخته بودم ، رفتم جلو گفتم: الان ساعت چنده ؟! قرار بود 3 اینجا باشی ! گفت خب حالا مگه چی شده بریم دیگه......گفتم هیچی نشده بریم.........


ولی با اون لبخند ها و بی خیالی هاش معلوم بود هیچی از حق الناس نمیدونه . من 40 دقیقه از وقتمو بیخودی از دست دادم بخاطر بد قولی اون . اونوقت با خنده میگه حالا مگه چی شده !! انگار نه انگار اتفاقی افتاده.......


و اما........ من نمی دونم چقدر با خدا بد قولی کردم و چند بار سر قرارم حاضر نشدم و چند بار خدا رو منتظر گذاشتم و چند بار بعد از این همه بد قولی رفتم پیش خدا و گفتم حالا مگه چی شده...... هر چند خدا خیلی کریم و مهربونه و خیلی وقتا نادیده می گیره ولی یه وقتایی هم خدا ناراحت میشه اونوقت دیگه.........


بخشش نوشت .


میگم من اون دوستمو بخشیدمااا چون واقعا نمی دونست که داره حقی رو ضایع میکنه ( یه وقت نگین چقدر... آره دیگه....... )


ازتون میخوام اگه حقی به گردن من دارین و من حقی از شما رو ضایع کردم ببخشینم . البته خواهش میکنم . یعنی با خیلی التماس.......


هر کی هم از من ناراحته و خیلی براش سخته که به همین راحتی ازم بگذره بگه تا برم رسماً ازش عذر خواهی کنم  .............. باشه؟


راستی منو بخشیدی؟ ! آره با خودتم اینبار مطمئن باش با توأم اگه نبخشیدی بگو تا......... امیدوارم خیالت راحت شده باشه........ امیدوارم بخونی اینجارو......


اینبار بی پسوند و پیشوند میگم........التماس دعا.........


 



محمد رئیسی پور ::: یکشنبه 8/2/1387::: ساعت 12:6 صبح نگاه دوستان:


                                               


نمی دانم چرا اتاقم را فقط برای غمهایم دوست دارم ، فقط برای تنهایی هایم ، وقتی که احساس بی تابی می کنم ، وقتی که از همه چیز خسته می شوم ، وقتی که تا مرز نا امیدی می رسم دست به دامان  اتاقم می شوم . همان گوشه آرام خانه و همان گوشه آرام اتاقم ، آنجا که تختخوابی یک نفره که بجای بالش و پتو کتاب و کاغذ های چروک و پاره پاره روی آن ریخته ام . بله همان جا آرام می شوم...... سمت راست همان تختخواب  بیچاره میز کامپیوترم جاسازی شده ، همان جایی که وقتی خسته ام بی هوا دست به دکمه پاور کیس می زنم و صدای فن کامپیوترم برای احوال مریضم لالایی می خواند . ویندوز که بالا می آید ناخواسته موس را بر روی آیکن اینترنت اکسپلورر می برم و برای آرام تر شدنم دست به دامان وبلاگ غریبم می شوم .......آنجا که خانه ای دیگر است ، شهری دیگر است ، و دنیایی دیگر . کامنت های وبلاگم را که خواندم یا آرام می شوم یا دلتنگ تر ، آنوقت چاره ای ندارم تا روی آدمک خندان مسنجرم کلیک کنم تا در دنیای مجازی روحم را با احساسی مجازی تغذیه کنم ، اما اینها هم جواب گوی دل تنگم نمی شود با عصبانیت دیسکنکت می کنم و روی تختم روی همان کاغذهای خط خطی و مچاله شده ، روی کتاب سهراب و حافظ ، روی خودکارهای آبی و سبز میخوابم تا مگر خوابی خوش ببینم و آرام شوم.........


اما از خواب که بیدار می شوم یک ساعتی گذشته است و من هنوز افسرده ام . نمی دانم چرا اما افسرده ام . دیگر چیزی نبود تا خودم را با آن مشغول کنم پرده سبز رنگ اتاقم را کنار زدم تا اتاقم از حالت خمودی بیرون بیاید نور ملایمی وارد اتاق شد ، نزدیک ظهر بود و این تنها شانس من بود که آن لحظه غروب نبود...........


پنجره اتاقم را باز کردم کمی به حیاط چشم دوختم مادرم تازه حیاط را آب و جارو کرده بود هنوز زمین خیس بود بوی رطوبت می آمد ، هوا نه گرم بود و نه سرد ، از بی کاری همه جارا دید می زدم ، آجر های دیوار همسایه را که بعضا درزهایی نور را برای رها شدن به سختی وا می داشت دیده می شد ، لبه دیوارمان گنجشکی نشست که او هم تنها بود ، قدری دورو برش را دید زد اما مرا ندید آرام توی حیاط نشست ، درست روی همان موزائیکی که تکه ای از آن پریده بود و قدری فرو رفته بود ، نوکش را در آن فرو رفتگی زد ، بعد به آسمان نگاه کرد و انگار خدارا شکر می کرد که مادری حیاطی را شسته بود و موزائیکی سوراخ بود و مقداری آب برای گنجشک کوچک ذخیره مانده بود........... آنجا بود که فهمیدم گاهی باید به آسمان نگاه کرد ، چشمهایم را به آسمان دوختم ، چند ثانیه ای خیره ماندم آسمان زیبا بود ، صاف و آبی ، قدری آرام شدم اما هنوز بغض سنگینی  گلویم را می فشرد ، دوست داشتم گریه کنم ، دنبال بهانه بودم ، همین لحظه بود که صدای اذان از گلدسته های بلند مسجد به فریادم رسید.......


پ . ن .


اگه اینبار طولانی نوشتم ببخشید ولی فکر کنم ارزش خوندنش رو داره.


گفتن غمگین مباش و قالبی عوض بنما .......چشم گفتیم و عوض نمودیم . از دوست عزیزم بخاطر طراحی قالب جدیدم ممنونم . (حالا بمونه کی بوده) میترسم سرش شلوغ بشه.....


دعام کنید هواار..... راستی گفتن اینجوری نگو باشه . پس دعام کنید خیلی زیاد.......


مهم*** اینجارو بخونید**


مثل اینکه یکی ایمیل های غیر اخلاقی با ای دی من برا بعضی دوستان فرستاده که نمی دونم چرا و چطوری ولی میخوام بدونید که من نیستم هرچند این اتفاق برا من تنها نیوفتاده ولی منم ناچارم از خودم دفاع کنم . لطفا اگه همچین موردی دیدید باور نکنید . متشکر . محمد رئیسی پور . مدیر وبلاگ نگاهم برای تو .


                     


 


 


 



محمد رئیسی پور ::: یکشنبه 1/2/1387::: ساعت 12:44 عصر نگاه دوستان:


                                              


بی خبر از آه قدم هایم به رفتنم می خندیدی ، وقتی توان دیدن پشت سرم را نداشتم صدای قهقه ات قلبم را می فشرد . اشکهایم را که نمی دیدی اما صدای لرزانم را خوب می شنیدی و خوب می دانستم که رفتنم سر سلسله شادی های تو می شود . آنقدر پریشان می رفتم که با صدای قدمهایم حتی خاک ها هم بیدار نمی شدند . آنقدر تنها می رفتم که هیچ کس مرا نمی دید ، آنقدر بی پروا ماندم که پرواز فراموشم شد .....


می خواستم بهانه نیاورم اما تو بها نه ام بودی . می نویسم ، برای خودم می نویسم ، برای غم هایم ، برای دردهایم ، برای تنهایی ، برای سینه هایی که سپر نشد ، برای قلب هایی که بی روح ماندند ، برای همه خودخواهی ها می نویسم ، می نویسم و دوست دارم پر از ابهام بنویسم ... و دوست دارم پر از ابهام بنویسم.... اینبار خسته تر از گذشته ، تلخ تر ازگذشته ، مبهم تر از گذشته و بی توقع تر از گذشته نوشتم و برای هیچ کس نوشتم . راستی کسی هم اینجا هست؟ کسی هم می شنود؟!....... انگار پایمان گیر است ! هیــــــــس ! دیگر بس است بی صدا بمیر تا دیگران صدای شادی شان بلند شود.........دیگر بس است........


غم نوشت :


گاهی وقتا غصه هام قدر یه دنیا میشه.......


چند روزه دوست دارم یه فریاد بلند بکشم ولی بغضم میگیره و .............


هرچی بنویسیم یه جوری گیریم......بی خیال بابا .......بعضی ها نمی دونم چی فکر می کنن !! حالا ولشون کن هیچی نگیم شاید......


به قول اون دوستمون دعام کنید هوارتااااااااا.........


 



محمد رئیسی پور ::: چهارشنبه 28/1/1387::: ساعت 11:21 صبح نگاه دوستان:


                                                      


تازه باهاش آشنا شده بودم ، هر هفته میاومد هیئت . روزای اول که فقط باهم یه سلام ساده داشتیم خیلی میگفت التماس دعا . کم کم رابطمون نزدیک تر شد همیشه بعد از مراسم هیئت میاومد کنار من و هر چند حرفای زیادی برا گفتن نداشتیم ولی مدت نسبتا زیادی پیشم می موند و هر از چند ثانیه هم می گفت وقتی شما رو می بینم یاد حاج آقا رضا میوفتم و ......


هرچند حدود 15 سال از من بزرگتر بود ولی همیشه برای سلام کردن اون پیش قدم می شد و مارو تحویل می گرفت . البته نه اینکه من بی توجه بودما ! می گم یعنی خیلی با مرامه...! چند شب پیش برای اولین بار و بخاطر یه موضوعی مجبور شدم برم خونشون وقتی به اونجا رسیدم یه یاالله گفتم و وارد اتاق شدم ، درِِ ِ اتاق که باز شد شوکه شدم ، همه چی بهم ریخته بود . روی فرش خورده های شیشه و چندتا اسباب بازی شکسته و یه ویلچر چپه شده ... خیلی تعجب کردم گفتم چی شده ؟ گفت نترس این اوضاع هر روز ماست ! گفتم یعنی چی؟ گفت یه پسر دارم 16 سالشه از نظر ذهنی مشکل داره یهو بهم میریزه و اینجوری میکنه . خیلی دلم سوخت گفتم ببخشیدا ولی چرا نمی برید یه مرکز درمانی اونجا ازش پرستاری کنن ؟! تا این حرفو شنید یهو اشکاش پایین اومد ، بدنش پژمرده شد و دستاشو گذاشت روی زانوهاشو نشست و با یه صدای پر از بغض و لرزون گفت آخه پسرمه دلم نمیاد!......


مولای من ! خوب میدونم وقتی منم اینجوری همه چیزو خراب میکنم و دست به هر گناهی می زنم شما جای تنبیه اشک میریزی و دستاتو بالا می بری و دعام میکنی و میگی چیکارت کنم آخه تو شیعه منی ! تو تنبیهم نمی کنی و گستاخی من ....شرمنده ارباب جان...... شرمنده......


 



محمد رئیسی پور ::: شنبه 24/1/1387::: ساعت 11:30 صبح نگاه دوستان:

سلام دوستان عده ای از افراد سود جو با پسوند ، پیشوندهای مختلف به اسم من وبلاگ میسازن که نمی دونم انگیزشون از این کار چیه و چه هدفی رو دنبال میکنن به همه دوستان عرض میکنم که من فقط با این وبلاگ شناخته شده هستم و هر وبلاگ دیگه ای که به اسم من ساخته میشه مطمئن باشید از من نیست . پس ازتون میخوام که به وبلاگهای دیگه اعتماد نکنید . شخصی با این نشونی وبلاگ ساخته خودشونو محمد رئیسی پور معرفی کرده که من تکذیب میکنم و به همه دوستان خوبم عرض میکنم که من بجز این وبلاگ هیچ وبلاگ دیگه ای ندارم . پس عزیزان بدونن این وبلاگی که به این آدرس ساخته شده وبلاگ من  نیست .    ضمنآعکس درباره منو هم برای خودش گذاشته تا با کامنت های خودش منو بدنام کنه لطفآ مواظب باشید.  http://www.biyar1.parsiblog.com



محمد رئیسی پور ::: شنبه 15/10/1386::: ساعت 11:40 صبح نگاه دوستان: