به دليل ............................... اينجا تعطيل است............آه.........آه.......آه..........
فقط يه توصيه هيچوقت نشناخته قضاوت نکنيد که سخت ميکشد...........
خدا حافظ.........
پ . ن
هر چي آرزوي خوبه مال تو......... اسپيکرات رو روشن کن .

من حرفهاي نا گفته دارم ، من بغض هاي مانده در گلو دارم ، من دردهاي خونين دارم و قلبي شکسته ، نمي دانم درست راه را رفتم يا اشتباه ، نمي دانم اين سزاي کدام جرم است ، جرم عاشقي من يا جرم عاشقي تو..... نمي دانم بي تو بمانم يا با تو گريه کنم ، نمي دانم بي تو مي شود حتي ويا با تو مي شود.......... نمي دانم من هستم يا نه ، نمي دانم من تلخم يا شيرين ، نمي دانم بي مرامم يا بيمار....نميدانم تو مي داني که چقدر بر من سخت مي گذرد ؟! شب و روزم را فراموش کرده ام ، نه شب مي خوابم ، نه روز ، نه روز بيدارم ، نه شب...نه مي خندم نه مي گريم و فقط نگاه تو را و ياد نگاه تورا به تماشا نشسته ام و حسرت روزهاي رفته را مي خورم ، حسرت روزهاي باقي مانده را و حسرت نگاه هاي مضطرب......... و نميخواهم بيش از اين تلخت کنم بگذار من هم بسوزم تا بميرم ، بگذار بغضم بشکند ، بگذار گريه کنم ، بگذار باشم... مرا دور نيانداز........
و تو خوب ميداني که ناچارم ، ناچارم ، ناچارم....که اين همه تلخي را بچشم ، اين همه طعنه ها را بشنوم ، اين همه دردها را بنوشم ، آنوقت تو نفرينم کني......... ميداني همان حرفهاي سنگينت کار مرا ساخت ، و امروز تبم داغ تر شده نميدانم تا کي قرار است داغ تر شود و تا کي قرار است بمانم....خدا کند که.............
پ . ن
انگار تلخي هاي ما پايان ندارد.......هر کسي هرجوري دلش ميخواهد مارا خطاب ميکند......
کاش مي شد........
کاش نمي شد................
کاش ..................................
آن روز هوا بهاري بود ، صبح زود هنگام طلوع خورشيد مهربان ، روي چمن هاي نرم و باطراوت غلت مي خوردم . آنجا مي شد به شفافي حرفهاي سهراب پي برد.......خودم تنها بودم ولي احساس تنهايي نمي کردم چون همه طبيعت آنجا بود و همه بيدار بودند.....درختي بود بارش سيب اما به سيبي خوشنود نبود ، نگاه شقايق ها به آسمان معناي تکرار و زيبايي را فرياد مي زد ، آنجا مي شد سيره اي را ديد که پر مي شويد ، آنجا مي شد فهميد که چرا آب را گل نکنيد......آنجا زندگي فقط شستن يک بشقاب نبود ، و يا جستن يک سکه دهشاهي در جوب خيابان ها ، آنجا زندگي گل به توان ابديت بود .......آنجا هر کسي مي توانست مثل بال حشره وزن سحر را احساس کند و يا هرکسي براي رسيدن تبي تند داشته باشد......
آنجا خبري از قتل بي رحمانه جقجقک ها نبود ، آنجا مي شد همه باغ را ديد زير بالهاي يک سار.....اما دلم سوخت وقتي نگاهم به پروانه اي افتاد بي جان ....مرگ اين پروانه شبيه حرفهاي سهراب نبود ! شبيه احساس سهراب نبود .....گوشه اي آرام نشستم ، به مرگ پروانه فکر مي کردم ، مرگ او چه ربطي به حرفهاي سهراب داشت!؟ آه............يادم آمد..... اين پروانه به وسعت زندگي پي برده بود و روي بال و پر زندگي آرام خوابيده بود...............
پ .ن
تقديم به دوست عزيزم ......اگه خوب نبود رک بگو........
راستي من شماره موبايلم عوض شده . قابل توجه اونايي که شماره منو داشتن ......... ببخشيد.
التماس دعا........
و مي ترسيدم که تو باشي پشت قاب هاي تاريک نگاهم ! پشت آن غبار مه آلود جاده بي انتها ، و شايد سکوت کلاغ هاي سياه وحشتم را مي افزود و يا پرستويي خشکيده از سرما ، و يا آذوقه يخ زده يک سنجاب ، اينجا گرفتار وحشت و اضطرابم ، پايم ليز مي خورد روي يخ هاي سنگدل و قدم هايم لرزان و شکننده...
واي چه احساس غريبي ، سرما و سرما ، اما تبي داغ بدنم را آتش زده ، باز در اين سرما چاره سازم دستمال سرديست که نزد توست و بهاي آن شايد جان من است ، و تو تنها مي روي محبوب..........
بي رحمانه کار مرا ساختند همان چکاوک هاي غزل خوان ، همان هدهد خوش خبر و همان لبخند آفتاب...بيا و گوش کن سکوت اين بيابان سرمازده را، بيا و گوش کن سکوت يخ هاي تشنه را ، سکوت بادهاي کم حوصله را ، سکوت فرياد هاي مرده را ، سکوت مرا..........سکوت مرا......
آنقدر گفتم و گفتم که ناچارم نام غم را يدک بکشم و هر جا توقفي کردم مجال استراحي نباشد ، بار غم بر دوش مانده و ايستاده و خسته و بي يار.....
اما به اميد موج هاي خروشان مي رفتم ، به اميد صداي غزل هاي هزاران ، به اميد تن نازي گلهاي شقايق ، به اميد سرمستي چمن هاي جوان ، به اميد غرور رنگين کمان ، به اميد.....وه ! خنده ام گرفت ! دارم از اميد مي گويم ! تو چقدر ساده اي بي يار........چقدر ساده اي......
پ.ن
بازار قلبم آشفته است......مغزم فرمان نمي دهد.....کاش ميشد رفت.........
سهراب بيا که آب را گل کردند......
مي خواهم امشب خمار آلود بنويسم ، مي خواهم چشمهايم را خيره کنم روي صفحه هاي کاغذي ، مي خواهم التهاب خط هاي آبي رنگ را ببينم ، مي خواهم کلمات را غم آلود بچينم ، مي خواهم ناکوک بگويم ، مي خواهم دلواپسي هايم را بسرايم ، آه......... بيمار تر از برگ هاي زرد تو ام اي درخت بيد ، چه بر خود مي لرزي ! من بهانه دارم که مي گريم تو چرا دلشادي؟ لختي از رقصيدن بمان ، بوسه هاي باد امانت بريده است؟! شايد اينجا خسته اي افتاده است .......لحظه اي آرام تر .......
امشب اي با گونه هايم همنفس تقصير کيست؟ که باز هم در تب و تابي ! بگو اي اشک ، بگو تقصير کيست ؟ و چرا همه خواهان تو اند اي پرنده خوش رنگ ؟! همه دنبال آزادي ات ، همه دنبال رهايي ات ، همه دنبال لبخند هاي خود خواهي ات ، ولي چرا هيچ کس غم سنگين تنهايي و بغض در گلو مانده آن قفس بيچاره را نمي بيند که اگر آن پرنده رفت باز هم تنها مي شود...........
ديشب جراتم گرفته بود و فرياد زدم ، با تمام وجودم فرياد زدم ، اما اينبار شما خواب بوديدو من هيچ صدايي نمي شنيدم مگر پژواک فرياد هايم را که مي گفت........آه.........آه.........آه......
پ.ن .
قرار بر نوشتن نبود اما چون تو گفتي ، گفتم چشم......
و خوب مي دانم که صداي خسته قلبم را مي شنوي و اگر خوب تر بنگري مي بيني که نفس هايم به شماره افتاده.........
گاه منطق......گاه احساس و گاه............. مانده ام ! سخت مانده ام........
آمديم و سوختيم و از ما نفرتي بر جاي ماند...........
ديگر بس است.........
خاکمان کنيد........

از تاکسي پياده شدم ذهنم خيلي آشفته بود ، حسابي درگير يه موضوعي بودم ، جلوي پامو نگاه ميکردم و راه مي رفتم . نگاه غمگينم فقط تا يه متريمو جواب ميداد و گوشهام هر از چندي صداي يه موتورسوار رو مي شنيد که ميگفت هاااااي مواظب باش......
يهو به خودم مياومدم ولي خيلي طول نميکشيد که دوباره نگاهم خيره ميشد و گوشهام سنگين . همينجوري که مي رفتم يه لحظه احساس کردم يه صدايي مياد ، گوشهامو تيزکردم يکي داشت ميگفت آقا...! آقا....! ببخشيد آقا....! برگشتم ديدم يه پسر بچه روي يه تيکه آجر ايستاده و منو نگاه ميکنه ، گفتم با مني؟! گفت آره ، گفتم چيه عزيزم ؟ چي شده؟ گفت ميشه زنگ اين خونه رو برام بزني من دستم نميرسه! گفتم اين خونه کيه؟ گفت خونه خودمون ، بخدااا ، گفتم باشه چرا قسم ميخوري . زنگ رو زدم و اون پسر بچه هم تشکر کرد و منم رفتم ، هنوز چند قدمي دور نشده بودم که صداي چکه اي اومد و در باز شد و پسره با لبخند وارد خونه شد و در رو بست...........
خدايا ميبيني که منم دستم به خيلي از زنگ ها نميرسه ، پشت خيلي از درها ي بسته موندم ، گاهي اونقدر آجر زير پام گذاشتم که پام پيچ خورده و محکم زمين خوردم ، صداي چکه باز شدن خيلي از درها رو نشنيدم خدا جون ببخشيد ميشه کمکم کني؟............
بعد از نوشت :
هميشه لبخندها معناي شيريني ندارند ..........گرفتي؟......
ميگن چرا دير به روز ميکني بابا خيلي هم دير نميشهااااااا فوقش به يه هفته ميکشه زياده؟ البته خب ميدونم دلتون برا نوشته هام تنگ ميشه ولي خب يه خورده تحمل کنيد منم گاهي سرم شلوغه..... ( اينم يه خودستايي کسي که مارو تحويل نميگيره مجبوريم خودمون.......)
و اما.........
يک سينه پر از قرار مي خواهم و نيست !
آرامش بي شمار مي خواهم و نيست !
اينجا دلم از زرد شدن مي گيرد
پيراهني از بهار مي خواهم و نيست
ميشه بغضي بود و هيچ نگفت........
التماس دعا .......

ساعت 3 بعد از ظهر منتظرتم ! زود بياي ، اينبار بايد به موقع اونجا باشيم .......باشه ، نگران نباش ساعت 3 دقيق اونجام ......
اينا حرفاي من بود با يکي از دوستام که قرار بود با هم بريم جايي که رفتنمون به اونجا يه جورايي خيلي حياتي بود . ساعت 3 شد رفتم سر قرار يه چند دقيقه اي منتظر موندم ولي ديدم دوستم نياومد ، ساعت 3:20 شد با همراهش تماس گرفتم . الو ، پس کجايي ؟! چرا نمياي ؟ ........باشه باشه اومدم ، يه دقيقه ديگه اونجام . باز چند دقيقه ديگه گذشت ساعت 3:40 شد ديدم داره از دور مياد ، خيلي بهم ريخته بودم ، رفتم جلو گفتم: الان ساعت چنده ؟! قرار بود 3 اينجا باشي ! گفت خب حالا مگه چي شده بريم ديگه......گفتم هيچي نشده بريم.........
ولي با اون لبخند ها و بي خيالي هاش معلوم بود هيچي از حق الناس نميدونه . من 40 دقيقه از وقتمو بيخودي از دست دادم بخاطر بد قولي اون . اونوقت با خنده ميگه حالا مگه چي شده !! انگار نه انگار اتفاقي افتاده.......
و اما........ من نمي دونم چقدر با خدا بد قولي کردم و چند بار سر قرارم حاضر نشدم و چند بار خدا رو منتظر گذاشتم و چند بار بعد از اين همه بد قولي رفتم پيش خدا و گفتم حالا مگه چي شده...... هر چند خدا خيلي کريم و مهربونه و خيلي وقتا ناديده مي گيره ولي يه وقتايي هم خدا ناراحت ميشه اونوقت ديگه.........
بخشش نوشت .
ميگم من اون دوستمو بخشيدمااا چون واقعا نمي دونست که داره حقي رو ضايع ميکنه ( يه وقت نگين چقدر... آره ديگه....... )
ازتون ميخوام اگه حقي به گردن من دارين و من حقي از شما رو ضايع کردم ببخشينم . البته خواهش ميکنم . يعني با خيلي التماس.......
هر کي هم از من ناراحته و خيلي براش سخته که به همين راحتي ازم بگذره بگه تا برم رسماً ازش عذر خواهي کنم .............. باشه؟
راستي منو بخشيدي؟ ! آره با خودتم اينبار مطمئن باش با توأم اگه نبخشيدي بگو تا......... اميدوارم خيالت راحت شده باشه........ اميدوارم بخوني اينجارو......
اينبار بي پسوند و پيشوند ميگم........التماس دعا.........

نمي دانم چرا اتاقم را فقط براي غمهايم دوست دارم ، فقط براي تنهايي هايم ، وقتي که احساس بي تابي مي کنم ، وقتي که از همه چيز خسته مي شوم ، وقتي که تا مرز نا اميدي مي رسم دست به دامان اتاقم مي شوم . همان گوشه آرام خانه و همان گوشه آرام اتاقم ، آنجا که تختخوابي يک نفره که بجاي بالش و پتو کتاب و کاغذ هاي چروک و پاره پاره روي آن ريخته ام . بله همان جا آرام مي شوم...... سمت راست همان تختخواب بيچاره ميز کامپيوترم جاسازي شده ، همان جايي که وقتي خسته ام بي هوا دست به دکمه پاور کيس مي زنم و صداي فن کامپيوترم براي احوال مريضم لالايي مي خواند . ويندوز که بالا مي آيد ناخواسته موس را بر روي آيکن اينترنت اکسپلورر مي برم و براي آرام تر شدنم دست به دامان وبلاگ غريبم مي شوم .......آنجا که خانه اي ديگر است ، شهري ديگر است ، و دنيايي ديگر . کامنت هاي وبلاگم را که خواندم يا آرام مي شوم يا دلتنگ تر ، آنوقت چاره اي ندارم تا روي آدمک خندان مسنجرم کليک کنم تا در دنياي مجازي روحم را با احساسي مجازي تغذيه کنم ، اما اينها هم جواب گوي دل تنگم نمي شود با عصبانيت ديسکنکت مي کنم و روي تختم روي همان کاغذهاي خط خطي و مچاله شده ، روي کتاب سهراب و حافظ ، روي خودکارهاي آبي و سبز ميخوابم تا مگر خوابي خوش ببينم و آرام شوم.........
اما از خواب که بيدار مي شوم يک ساعتي گذشته است و من هنوز افسرده ام . نمي دانم چرا اما افسرده ام . ديگر چيزي نبود تا خودم را با آن مشغول کنم پرده سبز رنگ اتاقم را کنار زدم تا اتاقم از حالت خمودي بيرون بيايد نور ملايمي وارد اتاق شد ، نزديک ظهر بود و اين تنها شانس من بود که آن لحظه غروب نبود...........
پنجره اتاقم را باز کردم کمي به حياط چشم دوختم مادرم تازه حياط را آب و جارو کرده بود هنوز زمين خيس بود بوي رطوبت مي آمد ، هوا نه گرم بود و نه سرد ، از بي کاري همه جارا ديد مي زدم ، آجر هاي ديوار همسايه را که بعضا درزهايي نور را براي رها شدن به سختي وا مي داشت ديده مي شد ، لبه ديوارمان گنجشکي نشست که او هم تنها بود ، قدري دورو برش را ديد زد اما مرا نديد آرام توي حياط نشست ، درست روي همان موزائيکي که تکه اي از آن پريده بود و قدري فرو رفته بود ، نوکش را در آن فرو رفتگي زد ، بعد به آسمان نگاه کرد و انگار خدارا شکر مي کرد که مادري حياطي را شسته بود و موزائيکي سوراخ بود و مقداري آب براي گنجشک کوچک ذخيره مانده بود........... آنجا بود که فهميدم گاهي بايد به آسمان نگاه کرد ، چشمهايم را به آسمان دوختم ، چند ثانيه اي خيره ماندم آسمان زيبا بود ، صاف و آبي ، قدري آرام شدم اما هنوز بغض سنگيني گلويم را مي فشرد ، دوست داشتم گريه کنم ، دنبال بهانه بودم ، همين لحظه بود که صداي اذان از گلدسته هاي بلند مسجد به فريادم رسيد.......
پ . ن .
اگه اينبار طولاني نوشتم ببخشيد ولي فکر کنم ارزش خوندنش رو داره.
گفتن غمگين مباش و قالبي عوض بنما .......چشم گفتيم و عوض نموديم . از دوست عزيزم بخاطر طراحي قالب جديدم ممنونم . (حالا بمونه کي بوده) ميترسم سرش شلوغ بشه.....
دعام کنيد هواار..... راستي گفتن اينجوري نگو باشه . پس دعام کنيد خيلي زياد.......
مهم*** اينجارو بخونيد**
مثل اينکه يکي ايميل هاي غير اخلاقي با اي دي من برا بعضي دوستان فرستاده که نمي دونم چرا و چطوري ولي ميخوام بدونيد که من نيستم هرچند اين اتفاق برا من تنها نيوفتاده ولي منم ناچارم از خودم دفاع کنم . لطفا اگه همچين موردي ديديد باور نکنيد . متشکر . محمد رئيسي پور . مدير وبلاگ نگاهم براي تو .

بي خبر از آه قدم هايم به رفتنم مي خنديدي ، وقتي توان ديدن پشت سرم را نداشتم صداي قهقه ات قلبم را مي فشرد . اشکهايم را که نمي ديدي اما صداي لرزانم را خوب مي شنيدي و خوب مي دانستم که رفتنم سر سلسله شادي هاي تو مي شود . آنقدر پريشان مي رفتم که با صداي قدمهايم حتي خاک ها هم بيدار نمي شدند . آنقدر تنها مي رفتم که هيچ کس مرا نمي ديد ، آنقدر بي پروا ماندم که پرواز فراموشم شد .....
مي خواستم بهانه نياورم اما تو بها نه ام بودي . مي نويسم ، براي خودم مي نويسم ، براي غم هايم ، براي دردهايم ، براي تنهايي ، براي سينه هايي که سپر نشد ، براي قلب هايي که بي روح ماندند ، براي همه خودخواهي ها مي نويسم ، مي نويسم و دوست دارم پر از ابهام بنويسم ... و دوست دارم پر از ابهام بنويسم.... اينبار خسته تر از گذشته ، تلخ تر ازگذشته ، مبهم تر از گذشته و بي توقع تر از گذشته نوشتم و براي هيچ کس نوشتم . راستي کسي هم اينجا هست؟ کسي هم مي شنود؟!....... انگار پايمان گير است ! هيــــــــس ! ديگر بس است بي صدا بمير تا ديگران صداي شادي شان بلند شود.........ديگر بس است........
غم نوشت :
گاهي وقتا غصه هام قدر يه دنيا ميشه.......
چند روزه دوست دارم يه فرياد بلند بکشم ولي بغضم ميگيره و .............
هرچي بنويسيم يه جوري گيريم......بي خيال بابا .......بعضي ها نمي دونم چي فکر مي کنن !! حالا ولشون کن هيچي نگيم شايد......
به قول اون دوستمون دعام کنيد هوارتااااااااا.........

تازه باهاش آشنا شده بودم ، هر هفته مياومد هيئت . روزاي اول که فقط باهم يه سلام ساده داشتيم خيلي ميگفت التماس دعا . کم کم رابطمون نزديک تر شد هميشه بعد از مراسم هيئت مياومد کنار من و هر چند حرفاي زيادي برا گفتن نداشتيم ولي مدت نسبتا زيادي پيشم مي موند و هر از چند ثانيه هم مي گفت وقتي شما رو مي بينم ياد حاج آقا رضا ميوفتم و ......
هرچند حدود 15 سال از من بزرگتر بود ولي هميشه براي سلام کردن اون پيش قدم مي شد و مارو تحويل مي گرفت . البته نه اينکه من بي توجه بودما ! مي گم يعني خيلي با مرامه...! چند شب پيش براي اولين بار و بخاطر يه موضوعي مجبور شدم برم خونشون وقتي به اونجا رسيدم يه ياالله گفتم و وارد اتاق شدم ، درِِ ِ اتاق که باز شد شوکه شدم ، همه چي بهم ريخته بود . روي فرش خورده هاي شيشه و چندتا اسباب بازي شکسته و يه ويلچر چپه شده ... خيلي تعجب کردم گفتم چي شده ؟ گفت نترس اين اوضاع هر روز ماست ! گفتم يعني چي؟ گفت يه پسر دارم 16 سالشه از نظر ذهني مشکل داره يهو بهم ميريزه و اينجوري ميکنه . خيلي دلم سوخت گفتم ببخشيدا ولي چرا نمي بريد يه مرکز درماني اونجا ازش پرستاري کنن ؟! تا اين حرفو شنيد يهو اشکاش پايين اومد ، بدنش پژمرده شد و دستاشو گذاشت روي زانوهاشو نشست و با يه صداي پر از بغض و لرزون گفت آخه پسرمه دلم نمياد!......
مولاي من ! خوب ميدونم وقتي منم اينجوري همه چيزو خراب ميکنم و دست به هر گناهي مي زنم شما جاي تنبيه اشک ميريزي و دستاتو بالا مي بري و دعام ميکني و ميگي چيکارت کنم آخه تو شيعه مني ! تو تنبيهم نمي کني و گستاخي من ....شرمنده ارباب جان...... شرمنده......
سلام دوستان عده اي از افراد سود جو با پسوند ، پيشوندهاي مختلف به اسم من وبلاگ ميسازن که نمي دونم انگيزشون از اين کار چيه و چه هدفي رو دنبال ميکنن به همه دوستان عرض ميکنم که من فقط با اين وبلاگ شناخته شده هستم و هر وبلاگ ديگه اي که به اسم من ساخته ميشه مطمئن باشيد از من نيست . پس ازتون ميخوام که به وبلاگهاي ديگه اعتماد نکنيد . شخصي با اين نشوني وبلاگ ساخته خودشونو محمد رئيسي پور معرفي کرده که من تکذيب ميکنم و به همه دوستان خوبم عرض ميکنم که من بجز اين وبلاگ هيچ وبلاگ ديگه اي ندارم . پس عزيزان بدونن اين وبلاگي که به اين آدرس ساخته شده وبلاگ من نيست . ضمنآعکس درباره منو هم براي خودش گذاشته تا با کامنت هاي خودش منو بدنام کنه لطفآ مواظب باشيد. http://www.biyar1.parsiblog.com