با ذکر خدا دلها زنده مي شود . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]


                                                   


من حرفهاي نا گفته دارم ، من بغض هاي مانده در گلو دارم ، من دردهاي خونين دارم و قلبي شکسته ، نمي دانم درست راه را رفتم يا اشتباه ، نمي دانم اين سزاي کدام جرم است ، جرم عاشقي من يا جرم عاشقي تو..... نمي دانم بي تو بمانم يا با تو گريه کنم ، نمي دانم بي تو مي شود حتي ويا با تو مي شود.......... نمي دانم من هستم يا نه ، نمي دانم من تلخم يا شيرين ، نمي دانم بي مرامم يا بيمار....نميدانم تو مي داني که چقدر بر من سخت مي گذرد ؟! شب و روزم را فراموش کرده ام ، نه شب مي خوابم ، نه روز ، نه روز بيدارم ، نه شب...نه مي خندم نه مي گريم و فقط نگاه تو را و ياد نگاه تورا به تماشا نشسته ام و حسرت روزهاي رفته را مي خورم ، حسرت روزهاي باقي مانده را و حسرت نگاه هاي مضطرب......... و نميخواهم بيش از اين تلخت کنم بگذار من هم بسوزم تا بميرم ، بگذار بغضم بشکند ، بگذار گريه کنم ، بگذار باشم... مرا دور نيانداز........


و تو خوب ميداني که ناچارم ، ناچارم ، ناچارم....که اين همه تلخي را بچشم ، اين همه طعنه ها را بشنوم ، اين همه دردها را بنوشم ، آنوقت تو نفرينم کني......... ميداني همان حرفهاي سنگينت کار مرا ساخت ، و امروز تبم داغ تر شده نميدانم تا کي قرار است داغ تر شود و تا کي قرار است بمانم....خدا کند که.............


پ . ن


انگار تلخي هاي ما پايان ندارد.......هر کسي هرجوري دلش ميخواهد مارا خطاب ميکند......


کاش مي شد........


کاش نمي شد................


کاش ..................................


 



محمد رئيسي پور ::: سه‏شنبه 7/3/1387::: ساعت 4:37 عصر نگاه دوستان: