امام صادق عليه السلام اين دعا را به من داد : «سپاس خدايي را که صاحب حمد است و شايسته و نهايت [عبدالرحمان بن سيابه]


                                                  


آن روز هوا بهاري بود ، صبح زود هنگام طلوع خورشيد مهربان ، روي چمن هاي نرم و باطراوت غلت مي خوردم . آنجا مي شد به شفافي حرفهاي سهراب پي برد.......خودم تنها بودم ولي احساس تنهايي نمي کردم چون همه طبيعت آنجا بود و همه بيدار بودند.....درختي بود بارش سيب اما به سيبي خوشنود نبود ، نگاه شقايق ها به آسمان معناي تکرار و زيبايي را فرياد مي زد ، آنجا مي شد سيره اي را ديد که پر مي شويد ، آنجا مي شد فهميد که چرا آب را گل نکنيد......آنجا زندگي فقط شستن يک بشقاب نبود ، و يا جستن يک سکه دهشاهي در جوب خيابان ها ، آنجا زندگي گل به توان ابديت بود .......آنجا هر کسي مي توانست مثل بال حشره وزن سحر را احساس کند و يا هرکسي براي رسيدن تبي تند داشته باشد......


آنجا خبري از قتل بي رحمانه جقجقک ها نبود ، آنجا مي شد همه باغ را ديد زير بالهاي يک سار.....اما دلم سوخت وقتي نگاهم به پروانه اي افتاد بي جان ....مرگ اين پروانه شبيه حرفهاي سهراب نبود ! شبيه احساس سهراب نبود .....گوشه اي آرام نشستم ، به مرگ پروانه فکر مي کردم ، مرگ او چه ربطي به حرفهاي سهراب داشت!؟ آه............يادم آمد..... اين پروانه به وسعت زندگي پي برده بود و روي بال و پر زندگي آرام خوابيده بود...............


پ .ن


تقديم به دوست عزيزم ......اگه خوب نبود رک بگو........


راستي من شماره موبايلم عوض شده . قابل توجه اونايي که شماره منو داشتن ......... ببخشيد.


التماس دعا........


 



محمد رئيسي پور ::: يکشنبه 5/3/1387::: ساعت 5:58 عصر نگاه دوستان: