و مي ترسيدم که تو باشي پشت قاب هاي تاريک نگاهم ! پشت آن غبار مه آلود جاده بي انتها ، و شايد سکوت کلاغ هاي سياه وحشتم را مي افزود و يا پرستويي خشکيده از سرما ، و يا آذوقه يخ زده يک سنجاب ، اينجا گرفتار وحشت و اضطرابم ، پايم ليز مي خورد روي يخ هاي سنگدل و قدم هايم لرزان و شکننده...
واي چه احساس غريبي ، سرما و سرما ، اما تبي داغ بدنم را آتش زده ، باز در اين سرما چاره سازم دستمال سرديست که نزد توست و بهاي آن شايد جان من است ، و تو تنها مي روي محبوب..........
بي رحمانه کار مرا ساختند همان چکاوک هاي غزل خوان ، همان هدهد خوش خبر و همان لبخند آفتاب...بيا و گوش کن سکوت اين بيابان سرمازده را، بيا و گوش کن سکوت يخ هاي تشنه را ، سکوت بادهاي کم حوصله را ، سکوت فرياد هاي مرده را ، سکوت مرا..........سکوت مرا......
آنقدر گفتم و گفتم که ناچارم نام غم را يدک بکشم و هر جا توقفي کردم مجال استراحي نباشد ، بار غم بر دوش مانده و ايستاده و خسته و بي يار.....
اما به اميد موج هاي خروشان مي رفتم ، به اميد صداي غزل هاي هزاران ، به اميد تن نازي گلهاي شقايق ، به اميد سرمستي چمن هاي جوان ، به اميد غرور رنگين کمان ، به اميد.....وه ! خنده ام گرفت ! دارم از اميد مي گويم ! تو چقدر ساده اي بي يار........چقدر ساده اي......
پ.ن
بازار قلبم آشفته است......مغزم فرمان نمي دهد.....کاش ميشد رفت.........
سهراب بيا که آب را گل کردند......