مي خواهم امشب خمار آلود بنويسم ، مي خواهم چشمهايم را خيره کنم روي صفحه هاي کاغذي ، مي خواهم التهاب خط هاي آبي رنگ را ببينم ، مي خواهم کلمات را غم آلود بچينم ، مي خواهم ناکوک بگويم ، مي خواهم دلواپسي هايم را بسرايم ، آه......... بيمار تر از برگ هاي زرد تو ام اي درخت بيد ، چه بر خود مي لرزي ! من بهانه دارم که مي گريم تو چرا دلشادي؟ لختي از رقصيدن بمان ، بوسه هاي باد امانت بريده است؟! شايد اينجا خسته اي افتاده است .......لحظه اي آرام تر .......
امشب اي با گونه هايم همنفس تقصير کيست؟ که باز هم در تب و تابي ! بگو اي اشک ، بگو تقصير کيست ؟ و چرا همه خواهان تو اند اي پرنده خوش رنگ ؟! همه دنبال آزادي ات ، همه دنبال رهايي ات ، همه دنبال لبخند هاي خود خواهي ات ، ولي چرا هيچ کس غم سنگين تنهايي و بغض در گلو مانده آن قفس بيچاره را نمي بيند که اگر آن پرنده رفت باز هم تنها مي شود...........
ديشب جراتم گرفته بود و فرياد زدم ، با تمام وجودم فرياد زدم ، اما اينبار شما خواب بوديدو من هيچ صدايي نمي شنيدم مگر پژواک فرياد هايم را که مي گفت........آه.........آه.........آه......
پ.ن .
قرار بر نوشتن نبود اما چون تو گفتي ، گفتم چشم......
و خوب مي دانم که صداي خسته قلبم را مي شنوي و اگر خوب تر بنگري مي بيني که نفس هايم به شماره افتاده.........
گاه منطق......گاه احساس و گاه............. مانده ام ! سخت مانده ام........