من از آنچه نمي دانيد نمي ترسم؛ ولي بنگريد در آنچه مي دانيد چگونه عمل مي کنيد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]


                                                      


از تاکسي پياده شدم ذهنم خيلي آشفته بود ، حسابي درگير يه موضوعي بودم ، جلوي پامو نگاه ميکردم و راه مي رفتم . نگاه غمگينم فقط تا يه متريمو جواب ميداد و گوشهام هر از چندي صداي يه موتورسوار رو مي شنيد که ميگفت هاااااي مواظب باش......


يهو به خودم مياومدم ولي خيلي طول نميکشيد که دوباره نگاهم خيره ميشد و گوشهام سنگين . همينجوري که مي رفتم يه لحظه احساس کردم يه صدايي مياد ، گوشهامو تيزکردم يکي داشت ميگفت آقا...! آقا....! ببخشيد آقا....! برگشتم ديدم يه پسر بچه روي يه تيکه آجر ايستاده و منو نگاه ميکنه ، گفتم با مني؟! گفت آره ، گفتم چيه عزيزم ؟ چي شده؟ گفت ميشه زنگ اين خونه رو برام بزني من دستم نميرسه! گفتم اين خونه کيه؟ گفت خونه خودمون ، بخدااا ، گفتم باشه چرا قسم ميخوري . زنگ رو زدم و اون پسر بچه هم تشکر کرد و منم رفتم ، هنوز چند قدمي دور نشده بودم که صداي چکه اي اومد و در باز شد و پسره با لبخند وارد خونه شد و در رو بست...........


خدايا ميبيني که منم دستم به خيلي از زنگ ها نميرسه ، پشت خيلي از درها ي بسته موندم ، گاهي اونقدر آجر زير پام گذاشتم که پام پيچ خورده و محکم زمين خوردم ، صداي چکه باز شدن خيلي از درها رو نشنيدم خدا جون ببخشيد ميشه کمکم کني؟............


بعد از نوشت :


هميشه لبخندها معناي شيريني ندارند ..........گرفتي؟......


ميگن چرا دير به روز ميکني بابا خيلي هم دير نميشهااااااا فوقش به يه هفته ميکشه زياده؟ البته خب ميدونم دلتون برا نوشته هام تنگ ميشه ولي خب يه خورده تحمل کنيد منم گاهي سرم شلوغه..... ( اينم يه خودستايي کسي که مارو تحويل نميگيره مجبوريم خودمون.......)


و اما.........


يک  سينه پر از قرار مي خواهم و نيست !
آرامش بي شمار مي خواهم و نيست !


اينجا دلم از زرد شدن مي گيرد
پيراهني از بهار مي خواهم و نيست


ميشه بغضي بود و هيچ نگفت........


التماس دعا .......


 



محمد رئيسي پور ::: يکشنبه 15/2/1387::: ساعت 1:22 صبح نگاه دوستان: