
بي خبر از آه قدم هايم به رفتنم مي خنديدي ، وقتي توان ديدن پشت سرم را نداشتم صداي قهقه ات قلبم را مي فشرد . اشکهايم را که نمي ديدي اما صداي لرزانم را خوب مي شنيدي و خوب مي دانستم که رفتنم سر سلسله شادي هاي تو مي شود . آنقدر پريشان مي رفتم که با صداي قدمهايم حتي خاک ها هم بيدار نمي شدند . آنقدر تنها مي رفتم که هيچ کس مرا نمي ديد ، آنقدر بي پروا ماندم که پرواز فراموشم شد .....
مي خواستم بهانه نياورم اما تو بها نه ام بودي . مي نويسم ، براي خودم مي نويسم ، براي غم هايم ، براي دردهايم ، براي تنهايي ، براي سينه هايي که سپر نشد ، براي قلب هايي که بي روح ماندند ، براي همه خودخواهي ها مي نويسم ، مي نويسم و دوست دارم پر از ابهام بنويسم ... و دوست دارم پر از ابهام بنويسم.... اينبار خسته تر از گذشته ، تلخ تر ازگذشته ، مبهم تر از گذشته و بي توقع تر از گذشته نوشتم و براي هيچ کس نوشتم . راستي کسي هم اينجا هست؟ کسي هم مي شنود؟!....... انگار پايمان گير است ! هيــــــــس ! ديگر بس است بي صدا بمير تا ديگران صداي شادي شان بلند شود.........ديگر بس است........
غم نوشت :
گاهي وقتا غصه هام قدر يه دنيا ميشه.......
چند روزه دوست دارم يه فرياد بلند بکشم ولي بغضم ميگيره و .............
هرچي بنويسيم يه جوري گيريم......بي خيال بابا .......بعضي ها نمي دونم چي فکر مي کنن !! حالا ولشون کن هيچي نگيم شايد......
به قول اون دوستمون دعام کنيد هوارتااااااااا.........