يا دانشمند باش يا دانشجو يا شنونده و يادوستدار و پنجمي مباش که هلاک مي گردي . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]


                                                      


تازه باهاش آشنا شده بودم ، هر هفته مياومد هيئت . روزاي اول که فقط باهم يه سلام ساده داشتيم خيلي ميگفت التماس دعا . کم کم رابطمون نزديک تر شد هميشه بعد از مراسم هيئت مياومد کنار من و هر چند حرفاي زيادي برا گفتن نداشتيم ولي مدت نسبتا زيادي پيشم مي موند و هر از چند ثانيه هم مي گفت وقتي شما رو مي بينم ياد حاج آقا رضا ميوفتم و ......


هرچند حدود 15 سال از من بزرگتر بود ولي هميشه براي سلام کردن اون پيش قدم مي شد و مارو تحويل مي گرفت . البته نه اينکه من بي توجه بودما ! مي گم يعني خيلي با مرامه...! چند شب پيش براي اولين بار و بخاطر يه موضوعي مجبور شدم برم خونشون وقتي به اونجا رسيدم يه ياالله گفتم و وارد اتاق شدم ، درِِ ِ اتاق که باز شد شوکه شدم ، همه چي بهم ريخته بود . روي فرش خورده هاي شيشه و چندتا اسباب بازي شکسته و يه ويلچر چپه شده ... خيلي تعجب کردم گفتم چي شده ؟ گفت نترس اين اوضاع هر روز ماست ! گفتم يعني چي؟ گفت يه پسر دارم 16 سالشه از نظر ذهني مشکل داره يهو بهم ميريزه و اينجوري ميکنه . خيلي دلم سوخت گفتم ببخشيدا ولي چرا نمي بريد يه مرکز درماني اونجا ازش پرستاري کنن ؟! تا اين حرفو شنيد يهو اشکاش پايين اومد ، بدنش پژمرده شد و دستاشو گذاشت روي زانوهاشو نشست و با يه صداي پر از بغض و لرزون گفت آخه پسرمه دلم نمياد!......


مولاي من ! خوب ميدونم وقتي منم اينجوري همه چيزو خراب ميکنم و دست به هر گناهي مي زنم شما جاي تنبيه اشک ميريزي و دستاتو بالا مي بري و دعام ميکني و ميگي چيکارت کنم آخه تو شيعه مني ! تو تنبيهم نمي کني و گستاخي من ....شرمنده ارباب جان...... شرمنده......


 



محمد رئيسي پور ::: شنبه 24/1/1387::: ساعت 11:30 صبح نگاه دوستان: